ماجرای رامیلا در تاسوعا و عاشورای سال 90
![]()
بعد از این همه اتفاقی که تو این مدت برامون افتاد البته حتماً یک خیریتی توش بوده بازم خدارو شکر . ماجرا از این قراره که خان دایی و زن دایی بعد از مدتها اومدن و از عید نوروز تا الان اونها رو ندیده بودیم شانس اونها هم که بعد از مدتها اومدن این اتفاق افتاد و حسابی حالمونو گرفت و هیچ هم تو 1 هفته ای که اینجا بودن همدیگه رو ندیدیم و نذری امسالمون هم نرسیدیم راستش من خیلی این ماه دوست دارم و همیشه برام یه جورایی بوده و هست و همیشه حال و هوام تو این ماه خیلی عوض میشه خیلی روز تاسوعا و عاشورا رو دوست دارم و خیلی خیلی تو اون روز خوش میگذره چون ما نذری داریم دور هم جمع میشیم و نذریمونو درست میکنیم ولی امسال متأسفانه قسمت نشد اصلاً ولش کنید وقتی بهش فکر میکنم حالم گرفته میشه، خلاصه خان دایی و زن دایی فقط روز چهارشنبه به ما سر زدن، روز بعدش هم حرکت کردن و رفتن .

این هم عروسکی که خان دایی و زن دایی برای رامیلا اوردن .

![]()





ماجرای رامیلا در تاسوعا و عاشورای سال 90 
